العلامة المجلسي
1208
حياة القلوب ( فارسي )
وبه اين نيز راضى نشدهام تا آنكه صورت مرغابى از مس بر در دروازهها تعبيه نمودهام كه هر غريبى داخل مىشود فرياد مىكند تا أو را بگيرند . دانيال فرمود : چنين خواهد شد كه من گفتم . بخت نصر لشكر خود را متفرق نمود وحكم كرد هر كسى را كه ببينند بكشند هر كه باشد ، ودانيال در اين وقت نزد أو نشسته بود گفت : در اين سه روز تو را از خود جدا نمىكنم ، پس اگر سه روز گذشت ومن كشته نشدم تو را مىكشم ! پس پسين روز سوم شد غمى أو را عارض شد وبيرون آمد وغلامي داشت از أهل فارس كه أو را فرزند خود خوانده بود ونمىدانست از أهل فارس است ، چون بيرون آمد آن غلام را ديد پس شمشير خود را به أو داد وگفت : هر كه را ببينى بكش اگر چه من باشم ، غلام شمشير را گرفت وضربتي به أو زد وأو را به جهنم واصل كرد . امّا ارميا عليه السّلام بعد از كشتن بني إسرائيل از بيت المقدس بيرون آمد وبر حماري سوار شد وانجير وآب انگور براي توشهء خود برداشت ، پس نظر كرد به درندگان صحرا ودرندگان دريا ودرندگان هوا كه بدن كشتگان را مىخوردند ، پس ساعتي فكر كرد وگفت : آيا چگونه خدا اين مردگان را زنده مىكند كه درندگان بدن ايشان را خوردند ؟ خدا در همان موضع قبض روحش نمود ، بعد از صد سال أو را زنده كرد . چون حق تعالى بر بني إسرائيل ترحم نمود وبخت نصر را هلاك كرد ، بني إسرائيل را به دنيا برگرداند وآن كه صد سال مرده بود وزنده شد ارميا عليه السّلام بود . وعزير چون بخت نصر پادشاه شد وبر بني إسرائيل مسلط شد از أو گريخت ودر ميان چشمهء آبى رفت وغائب شد در آنجا ، پس خدا أول عضوى كه از ارميا زنده كرد ديدههاى أو بود در ميان سفيدى چشم أو كه مانند سفيدهء تخم روان بود ومىديد چيزها را ، پس خدا وحى كرد بسوى أو كه : چندگاه است در اين موضع هستى ؟ عرض كرد : يك روز . پس چون ديد آفتاب بلند شده است گفت : بعضي از يك روز . حق تعالى فرمود : بلكه صد سال در اينجا ماندهاى ، پس نظر كن بسوى انجير وآب انگور كه در اين مدت متغير نشدهاند ، ونظر كن به حمار خود كه چگونه پوسيده است ، و